ادبی 20
کانون پرورش فکری کو دکان ونوجوانان مرکز 3 مشکین شهر
بیا باهم
پرهایمان را باز کنیم .
بیا باهم
گل های عفاف را بیدار کنیم
بیا باهم
چاد رمان را سر بکشیم
تا زیبا تر شویم .

مربی اعضا را به محوطه ی کانون برده ، از آنها خواست تا با دقت به مورچه ها در باره انچه که می بینند فکر کرده و حرف بزنند .
مورچه ها یواش یواش راه می روند .
مورچه ها آهسته دانه برمی دارند .
مورچه ها آرام می خندند .
آرام جیغ می زنند .
اما ...
مورچه ها بلند گاز می زنند .
(کلاس ۲۰ادبی )
از خدا بخواه با رحمت خود به حسابم برسد
چرا که خوب می دانم ،اگر با عدالت پرونده ام را باز کند
بازنده می شوم و به تعداد هر نفسم در یک ثانیه مردود .
داداش زاده - رابط ادبی
شعر( مسجد ما)از کتاب سیب جان سلام
در میان کوچه ی ما
مسجدی خوب و قدیمی ست
جای خوب وبا صفایی ست
ساده است اما صمیمی ست
***
در حیاط کوچک آن
یک درخت پیر گردوست
توی قاب حوض کاشی
عکس صاف و رنگی اوست
***
بچه ها ی کوچه جمعند
دور حوض آب گاهی
بچه ها دارند هر یک
توی آن یک دانه ماهی
***
توی این مسجد همیشه
حرف ما از مهربانی ست
جای خوب آشتیهاست
کینه توی قلب ما نیست .
(خدایا در این روز های عرفانی به حرمت همه ی مساجد جهان در هر کوچه - شهر و یا کشوری که باشد ما را دریاب !)
ناصر کشاورز متولد 1341 و در تهران است. از وي تاکنون حدود 160 عنوان کتاب منتشر شده که در حوزه ادبيات خردسال مي توان به «شعرهاي ني ني کوچولو» ]12 جلد- رويش[، «مي مي ني و مامانش» ]12 جلد- افق[ ، دويدم و دويدم] 4 جلد- افق[ اشاره کرد و هم چنين در حوزه شعر کودک به کتاب هاي «کلاغ زرد»، «گنجشک و پروانه»، «سيب جان سلام» و «مرا يک دايناسور درسته قورت داده;» در حوزه شعر نوجوان4 مجموعه «تلخ وشيرين»، «رنگ هاي گمشده»، «از اين طرف لطفا فقط هيسي» و «بوي نرگس» از آثار متاخر و البته بسيار موفق وي محسوب مي شوند.
آثار وي تاکنون جوايز متعددي را دريافت کرده اند و شعرهايش هميشه مورد استقبال مخاطبان خردسال، کودک و نوجوان بوده اند. نام ناصر کشاورز، نامي آشنا براي اين دسته مخاطبان است.
شتر به فضل محمد به گفتگو آمد شرف به مکه زفضل وجود او آمد
بهین رسول گرامی شفیع روز رستاخیز مهین کسی که برروی زمین فرود آمد
زخشم خویش بمیرد حاسدان زیرا جهان به عشق محمد به جستجو آمد .
وفات بانوی شاعر حضرت خدیجه تسلیت باد .
با بچه های هنر در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مرکز ۳ مشکین شهر در ارتباط باشید.
مداد رنگی هایم را شمع کرده ام
به یاد جمعه هایی که تنها
به انتظار نشسته ام
امروز
آخرین مداد رنگی ام را
در جامدادی جا گذاشته ام
تا فردا در روز تولدت
خودت مداد راا شمع کنی .
معصومه اسکندرزاده -گروه سنی "د"
«دارم حکایتهای دیگر»
هر وقت میخواهم بگویم
یک قطعه از شعرِ شما را،
پُر میشود قلبِ من از مهر،
با مهر میبینم خدا را
***
انگار در یک قلبِ کوچک
صد آسمان خورشید دارم؛
انگار در یک سینهی تنگ
صد باغِ پُر امید دارم.
***
انگار هستم شبنمی پاک
بر چهرهی یک گل نشسته؛
انگار هستم پرتوی نور
در چشمِ یک شبنم شکسته
***
انگار صد عالم کبوتر
پَر میزند در دستهایم؛
انگار آنی میگذارم
صد کهکشان را زیر پایم.
***
انگار بادم، میوزم نرم
بر دامنِ ابریشمِ آب؛
انگار تورم، میچکم پاک
بر خاکها از چشمِ مهتاب.
***
انگار دیگر نیستم من،
آن من که بودم شد فراموش.
من شاعرِ شعر شمایم،
آری، نه محمود کیانوش.
***
با چشمهای خستهی خود
دیگر نمیبینم جهان را؛
هر چیز میبینید، من هم
در شعر می بینم همان را،
***
زیرا که من قلب شما را
با شعرتان در سینه دارم؛
جانِ شما را در تنِ خود
روشنتر از آیینه دارم.
***
یعنی که در شعرِ شما من
تنها سخنگوی شمایم؛
با آن دل سرشار از غم
دلشادم و از خود جدایم.
***
غیر از حکایتهای شیرین
دارم حکایتهای دیگر.
میگویم آنها را همیشه
یک طور دیگر، جای دیگر.
***
آنجا منم، یعنی کیانوش،
دور از شما، با دردهایش.
در حرفِ او معنای دیگر،
آهنگِ دیگر در صدایش.
***
وقتی که یک روزی شما هم
آنجا که من هستم رسیدید،
آن حرفهای دیگرم را
در زندگی خواهید فهمید.
***
فرزندهای نازنینم
صد سالِ دیگر زنده باشد؛
با تندرستی و دُرُستی
مرد و زن آینده باشید.
***
امروز ما در نوبتِ خود
آنچه توانستیم کردیم؛
یا خوب یا بد، کارها را
طوری که دانستیم کردیم.
***
شاید شما با عقل و ایمان
دنیای زیبایی بسازید؛
امروز باید خوب آگاه
باشید و فردایی بسازید.
خیلی خوش اخلاق است
آقای تابستان
با بقچه ی سبزش
برگشته او الان
***
در بقچه اش دارد
غطر گل شب بو
می افتد از لایش
گیلاس و زرد آلو
***
موهای اوسبز است
مثل درخت بید
خیلی تنش داغ است
مثل تن خورشید
***
می آورد با خود
تعطیلی و گرما
در انتظار ماست
بازی -سفر -دریا

منیره هاشمی شا عر و دوست خوب بچه ها
در جستجوی پدر
دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
هم در وطن بار غریبی به سردوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش اواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن و مالوف
تسکین دهم الام دل جان بسرم را
گفتم به سر راه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را
بایاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
بازآورد آن لذت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت
از آتش دل باقی برق و شررم را
"استاد شهریار "
مربی از اعضا می خواهد تا با همفکری و تبادل نظر شعر استاد شهریار را به زبان ساده داستانی بنویسند .
غروب بود و هوا بسیار خفه .دلتنگ بودم ، مچ پسرم را گرفتم و به بیرون رفتم .احساس می کردم در وطن خودم غریب هستم و کوهی سنگین در وجودم که می خواهد کمرم را بشکافد .
من مانند مرغ خوش آوازی بودم که در همه ی عمرم پرواز کرده ام اما زمانی رسید که بال و پرم را شکستند .به کوچه و خانه ی پدری رفتم تا دردهایم را تسکین شود.پیش خودم گفتم شاید با رفتم به آنجا خاطرات کودکی و مدرسه در من تکرار شود و آن منظره ی زیبا (خانه ی پدری ) روحم را نوازش ذهد. من دنبال پدر و گهواره ی مادر بودم . با چنین حسی ،با یاد خامی های جوانی و دو- ران پاک کودکی می رفتم .دلهره داشت از کوچه پی کوچه ها گذشتم تا آن روزهای شیرین درمن زنده شود اما هزار افسوس که خانه ی پدردیگرر فرو ریخته است و از آن هیجان های روزهای گذشته فقط جرقه باقی مانده است .
زهرا زنده دل - زهرا حبیبی - زهرا ابراهیم اوغلی - "گروه سنی د"
| Design By : Night Melody |


